خرید بک لینک
عمه جان برای خرید ویلا به شهر ما مشرف شده اند و فعلا چترشان را در منزل ما باز کردند بی حوصله نشسته بودم یه گوشه و داشتم آهنگ بانو هایده رو با صدای بلند گوش میدادم که عمه جان گفت : معین باز کن عمه. طبق عادت همیشگی چشمی گفتم و کار خودم رو ادامه دادم چند دقیقه بعد دوباره گفت : عمه جان آهنگ از معین باز کن نمیدونم چجوری و از کجام دراومد که گفتم : این آهنگ معینه عمه عینکشو اورد پایین تر با چشای درشتش

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:08

کوچکتر که بودم دنیا پر بود از آدم هایی که می شناختمشان پر بود از همبازی هایی که کنار هم گذر زمان را حس نمی کردیم تصور میکردم آدم هایی که می میرند دوباره برمیگردند، عمویم که رفت از سفید شدن موهای روی شقیقه پدرم فهمیدم آدمهایی که می میرند هرگز برنمیگردند ، از خم شدن کمر پدربزرگ فهمیدم که دنیا چگونه به یکباره برای آدم ها خالی می شود. بزرگتر که می شدم تعداد آدم های آشنا روز به روز کمتر می شد و آدم ها

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:08

با چشمای گرد شده در حالی که انگشت اشاره اش به سمت من بود و تن صداش یواش یواش بلندتر میشد می گفت:- چرا تا نصف شب نمی خوابی؟ منتظر چی هسی؟ آخه تو که نه کاری داری نه کسیو داری باهاش حرف بزنی تا نصف شب اون لپ تاپ لعنتی چرا جلوته؟ چی داری از اون کوفتی میکشی بیرون که نمیخوابی؟ چرا با اینکه خوابت میاد عین بز زل میزنی به ساعت ؟ چی میخوای تو اصن؟ چرا نمیخوابی؟ تو اصن تا اون موقع دقیقا منتظر چی هسی نمیخوابی

برچسب: نمیخوابی؟, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

اصولا پدربزرگ من از آنهایی است که صد سال هم اگر بگذره با تکنولوژی های موبایل و تلگرام کنار نمیاد که نمیادیهو میبینی شش صبح در اتاق کوبیده میشه با موهای به هم ریخته و شلوار کردی به زور خودمو میرسونم تا دم در اتاق ، آقاجون گوشی به دست جلوی اتاق ظاهر میشه وحشت زده میپرسم: -زلزله اومده؟ -سر تکون میده -آمریکا حمله کرده؟؟ گوشیو میگیره طرفم میگه : بیا عموتو بلاک کن با تعجب میپرسم: چرا؟؟؟ غمگین جواب میده

برچسب: خودکرده,تدبیر,نیست, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

ساعت هشت صبح جلوی در کارگاه تندتند قدم میزنه و با خودش حرف میزنه چرا آخه مرد ؟ اون که جوون بودیکی از گوشه کلاس میپرسه : استاد چیزی شده؟ با حرص میگه یکی از شاگردای ترم پیشم مرده این چوبا که شماها دارین استفاده میکنین چوب اووونه ها هممون هم صدا میگیم : خدا بیامرزه دختر لاغری که امروز جلسه اولشه میگه : میگن اونایی که با چوب کار میکنن زود سرطان اینا میگیرن درسته؟ با بی حوصلگی جواب میده چه بدونم فکر نم

برچسب: ابهت, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

با شروع ساختن شکلات خوری مشبک متوجه شدم دست چپم به طرز خیلی محسوسی بی شعور استتا جایی که اگر گوشه انگشت اشاره دست چپم را ببرم تا بازو چرک میکند، باد میکند، کبود می شود، می میرد البته با این حد بخور و بخواب در این بیست و چند سال زندگی اش این حجم بی شعوری چندان هم دور از انتظار نیست ، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از بس کار نکشیده ام گردن کلفت شده است دقت که می کنم می بینم تمام عمرش تنها کار

برچسب: شعور, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

رازداری در خانواده ما به این شکل است که وقتی یک خبر هرچند خیلی جزئی از اندرون خانه کسی به بیرون درز کند بلافاصله پس از آن زن دایی بزرگ خانواده از آن مطلع می شود و سپس هرجا که باشد و به هر نحو ممکن شده سریع خبر را به دایی می رساند و بعد ، دایی اول به دایی دوم ، دایی دوم به زنش، زنش به زن عموی شوهرش ، ایشان به مادرم، مادرم به خالم و خالم به عالم و جمله ی معروفی که پس از هر خبر تکرار می شود " به کسی

برچسب: رازداری,همدلی, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

از دختره میپرسم اسمت چیه ؟

میگه بهم میخوره چی باشه ؟

دستی به چونم کشیدم و گفتم: یعقوب

ینی دیوونه شدا

خب خواهر من مگه اسم عدده بشه حدس زد؟

بعدشم کلی زحمت کشیدم شباهت پیدا کردم بین تو و یعقوب آقا خیاط سرخیابون!تشکر کن خو

برچسب: نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

می گفت 14سالگی ازدواج کرده 17سالگی بچه دار شده الانم بچه بزرگش12 سالشه!ازش پرسیدن سنتی بوده ازدواجتون؟ گف یه سالی دوست بودیم دانشجوی پزشکی بود و همه ملاکهایی که تو ذهنم بود رو داشت!! داشتم فکر میکردم اگه من 14سالگی ازدواج میکردم قطعا همسرم الان یه پسر لاغر قدبلند بود که موهاش تا کمرش بود و از پشت میبست و وقتی ازش خواهش میکردم بره سر کار گیتار میگرفت دستش و در وصف چش و ابروی سیاهم ترانه می خواند و

برچسب: ملاک,ملااااک, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

داشتم باهاش حرف میزدم حمله کرد به طرفمیقه لباسمو گرفت و هلم داد سمت دیوار باورم نمیشد زل زده بودم بهش و قطره های اشک تند تند سر میخورد از صورتم خواستم حرف بزنم محکم هلم داد عقب عقب رفتم سرم خورد به لبه تیز پنجره اتاق و افتادم روی تخت بالشم پرخون بود قلبم تند تند میزد به سختی چشامو باز کردم ساعت 7 صبح بود داشت تقویمو نگاه میکرد و برنامه هاشو مینوشت با لبخند نگام کرد : بیدار شدی عزیزم؟ بی معطلی رفتم

برچسب: دعوا, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

به حدي از تنهايي و بي كاري رسيدم كه مواقعي كه دارم منفجر ميشم از تنهايي و بي حوصلگى یه عده رو دور خودم جمع مى کنم و یه چيزاى خيلى عجیب رو براشون تعریف ميکنم و در نهایت در حالى که با چشاى از تعجب گرد شده زل زدن به چشام و با تعجب هى ميگن واى چه جالب! مگه ميشه؟! قصه رو متوقف ميکنم و با لبخندى مرموز شعر بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود قصه ما دروغ بود رو ميخونم.

+عمم هم تو این قضیه کاملا بی گناهه

برچسب: بیکاری, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

برای خرید کفش با پدر جان رفته بودیم بازارهینطوری که داشتیم خیابونو پیاده متر میکردیم و پدرم غرغرکنان میگفت بابا به خدا همون کفشه که مغازه قبلی دیدی عالی بود و من نوچ نوچ کنان شانه بالا می انداختم یه لحظه حس کردم خانمی چادری که فقط دماغش مشخص بود هرجا میریم هست اولش گفتم شاید اشتباه دیدم و اون خانمی که نیم ساعت قبل دیدم این نبوده لابد! بعد برای اینکه مطمئن شم این دماغ همان دماغ قبلیه هست با هزار کل

برچسب: خواستگاری,خیابانی, نویسنده: محمد صادقی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:34

صفحه بندی