عمه جان برای خرید ویلا به شهر ما مشرف شده اند و فعلا چترشان را در منزل ما باز کردند
بی حوصله نشسته بودم یه گوشه و داشتم آهنگ بانو هایده رو با صدای بلند گوش میدادم که عمه جان گفت : معین باز کن عمه.
طبق عادت همیشگی چشمی گفتم و کار خودم رو ادامه دادم
چند دقیقه بعد دوباره گفت : عمه جان آهنگ از معین باز کن
نمیدونم چجوری و از کجام دراومد که گفتم : این آهنگ معینه عمه
عینکشو اورد پایین تر با چشای درشتش
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
با چشمای گرد شده در حالی که انگشت اشاره اش به سمت من بود و تن صداش یواش یواش بلندتر میشد می گفت:- چرا تا نصف شب نمی خوابی؟ منتظر چی هسی؟ آخه تو که نه کاری داری نه کسیو داری باهاش حرف بزنی تا نصف شب اون لپ تاپ لعنتی چرا جلوته؟ چی داری از اون کوفتی میکشی بیرون که نمیخوابی؟ چرا با اینکه خوابت میاد عین بز زل میزنی به ساعت ؟ چی میخوای تو اصن؟ چرا نمیخوابی؟ تو اصن تا اون موقع دقیقا منتظر چی هسی نمیخوابی
برچسب: نمیخوابی؟,
نویسنده: محمد صادقی
برچسب: ابهت,
نویسنده: محمد صادقی
برچسب: شعور,
نویسنده: محمد صادقی
از دختره میپرسم اسمت چیه ؟میگه بهم میخوره چی باشه ؟
دستی به چونم کشیدم و گفتم: یعقوب
ینی دیوونه شدا
خب خواهر من مگه اسم عدده بشه حدس زد؟
بعدشم کلی زحمت کشیدم شباهت پیدا کردم بین تو و یعقوب آقا خیاط سرخیابون!تشکر کن خو
برچسب:
نویسنده: محمد صادقی
می گفت 14سالگی ازدواج کرده 17سالگی بچه دار شده الانم بچه بزرگش12 سالشه!ازش پرسیدن سنتی بوده ازدواجتون؟
گف یه سالی دوست بودیم دانشجوی پزشکی بود و همه ملاکهایی که تو ذهنم بود رو داشت!!
داشتم فکر میکردم اگه من 14سالگی ازدواج میکردم قطعا همسرم الان یه پسر لاغر قدبلند بود که موهاش تا کمرش بود و از پشت میبست و وقتی ازش خواهش میکردم بره سر کار گیتار میگرفت دستش و در وصف چش و ابروی سیاهم ترانه می خواند و
برچسب: دعوا,
نویسنده: محمد صادقی
به حدي از تنهايي و بي كاري رسيدم كه مواقعي كه دارم منفجر ميشم از تنهايي و بي حوصلگى یه عده رو دور خودم جمع مى کنم و یه چيزاى خيلى عجیب رو براشون تعریف ميکنم و در نهایت در حالى که با چشاى از تعجب گرد شده زل زدن به چشام و با تعجب هى ميگن واى چه جالب! مگه ميشه؟! قصه رو متوقف ميکنم و با لبخندى مرموز شعر بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود قصه ما دروغ بود رو ميخونم.+عمم هم تو این قضیه کاملا بی گناهه
برچسب: بیکاری,
نویسنده: محمد صادقی
برای خرید کفش با پدر جان رفته بودیم بازارهینطوری که داشتیم خیابونو پیاده متر میکردیم و پدرم غرغرکنان میگفت بابا به خدا همون کفشه که مغازه قبلی دیدی عالی بود و من نوچ نوچ کنان شانه بالا می انداختم یه لحظه حس کردم خانمی چادری که فقط دماغش مشخص بود هرجا میریم هست اولش گفتم شاید اشتباه دیدم و اون خانمی که نیم ساعت قبل دیدم این نبوده لابد! بعد برای اینکه مطمئن شم این دماغ همان دماغ قبلیه هست با هزار کل